تبليغاتX
فطرس بهشتی

فطرس بهشتی

دلنوشته های عاشورائی

دنیا

راستی دنیا چه غریبه

کار آدماش فریبه

واسه کشتن مسیحا

هر درختی یه صلیبه

 

دلمون خیلی گرفته س

دردمون خیلی بزرگه

گرگا تو لباس میشن

هر سگ گله یه گرگه

 

زین و اسبمونو بردن

نذارین راهو بدزدن

توی این شبای وحشت

نکنه ماهو بدزدن !

 

بعضی یا  چه پر ستاره

بعضی یا چه بی فروغن

بعضی آدما فرشته

بعضی آدما دروغن

 

زندگی یه انتخابه

می شه خوب بود ، می شه بد بود

باید عاشقونه پر زد

باید عاشقی بلد بود  

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 4:38  توسط حمزه  | 

لا  بکین  علیک  بدل  الدموع  دما  یا  حسین

 

      ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان تسلیت باد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 5:51  توسط حمزه  | 

نشخوار عشق

حالم  به هم می خورد

از نشخوار واژه ....عشق!

در کلام بوزینگانی که نمی دانند 

ا ش غ ! را چگونه می نویسند؟

در قاموس اینان ع ش ق یعنی:

I LOVE YOU......!

وسپس فیلمی که مخفیانه!!

از معشوقشان می گیرند...

تا عشق شان مستدام باشد

تا وقتی گیتی هست....!

تا وقتی CD هست.....!

شبها خرناس هوس

روزها سر درآخور چشم چرانی...

سیاه دلان بیدل 

عشق را قباله آبا و اجدادیشان می دانند

که شب بخوابند و صبح بگویند:

من عاشق تو هستم ....

من مجنون دیده ام

لیلی شنیده ام

...عشق خوانده ام

اما در آخر الزمان

 اینجا عشق یعنی:

هوس...نفس اماره...گناه...

آی ای عشق...

حالم دارد به هم می خورد .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 5:20  توسط حمزه  | 

بستنی

زبانی که حق را نگوید
فقط به درد لیسیدن
بستنی قیفی می خورد!

زنده یاد:استاد سید حسن حسینی
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 5:9  توسط حمزه  | 

کفشهای امید.کفشهای ایمان

همین امشب که نشسته باشی لب بام غرور

یا رفته باشی توی خواب سنگین بی خیالی

حتی آن ورترها دم حوض خود شیفتگی!

و قلپ قلپ شربت فخر بنوشی!

شاید یادت رفته باشد همین دیروزها را

خیلی نزدیک تر از امروزها را!

به یادت می آید:

......رفته بودیم مزرعه دعا

درو می کردیم خوشه های نور

صفا...شور...صداقت

بغل بغل ...رفاقت

من دمپایی امید پایم بود!

تو کفش های ایمان!

تمام جاده های آشنایی را طی کرده بودیم

با قدم های اشتیاق...

مگر خودت نمی گفتی:

من این جا نمی مانم

پرواز می کنم

مگر پر در نیاورده بودی

نکشیده بودی فریاد!

که های جماعت ...من هوایی شده ام!

دلم دو تکه ابر قرابت می طلبد

به طعم خیس اجابت

چه شد حالا:

......تن ها بودیم

تنها شدیم

قریب بودیم

غریب شدیم

کجاست کفش های ایمانت؟

با آن گام های صلابتش

که مرور کنی صفحات شک را

چرا دگر ز مزرعه دعا گذر نمی کنی؟

نمی پری...نمی کشی غریو شوق؟

گمانم از وقتی کفش هایت را گم کردی

اینگونه شد؟!

عزیز دل!

تا زود دیر نشده..

بلند شو...استخاره نکن

دنبال کفش هایت بگرد..

من از همین بالا!!

هوایت را دارم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 21:21  توسط حمزه  | 

یک تکه نان

خواهرم سمیه....برادرم یوسف

جایی به اسم برهوت معرفت...

در گوشه ای از خطه جنوب..

واقع در ام القرای اسلام

یک تکه نان!چند چکه آب!

هدیه مسافرانی بود که می گذشتند

و هزار بار خدا را شکر می کردند

که آنها سمیه و یوسف نیستند!

یوسف زبانش به امانت پیش خدا بود

...و حرف نمی زد

سمیه با تمام معصومیتش

فقط نگاه می کرد...

و من چک چک تق تق

شاتر دوربینم را فشار می دادم

تا حالا بگویم:.....

سمیه خواهرم.....یوسف برادرم

مرا برای ظهورتان ببخشید!

خواستم دردتان غایب نماند!

تا مبادا به بی دردی عادت کنیم

خودم را می گویم

حاج یونس را

جباری را

ستار گلمکانی را

نیما را

بیطرف نماینده حزب باد را

 تا شاید

آقای دکتر

نسخه ای برایتان بپیچد!

نه آن طور که

دکتر قبلی نسخه تان را پیچید!

با آن که می دانم

دستهای کوچکتان خالی ست...

و چیزی نداریدکه ببخشید!

ولی مرا...

به تعداد پیکسل های زخمی این غم ها ببخشید...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 20:30  توسط حمزه  | 

واشنگتن عروسیه

سلام به همگی

یه مدت طولانی به علل مختلف نتونستم آپ کنم . از تمام دوستانی که به من لطف داشتند و برام پیغام گذاشتند ممنونم.

...............................................

مهم نیست...

 شناسنامه ات صادره از کجا باشد؟

وقتی شهرک صدر دارد می سوزد!

مهم نیست...

 شناسنامه ام صادره از کجا باشد؟

وقتی دارم با این فاجعه می سازم!

حسان برادر نادیده ام!

خانه خراب ترین شیعه قلبم!

از همین جا…همین شهر لعنتی!

که به زور می خواهند

یکی از تیم های سرخش را

قهرمان جام خلیج فارس کنند!

و یکی از تیم های لا جوردی اش را

قهرمان جام حذفی!

دارم حذف شدن تو را می بینم!

تا به برکت

حذف شدن تو!

هیلاری کلینتون صدر نشین شود!

واشنگتن عروسیه!

شهرک صدر….!

این جا باران نمی بارد

تا ما که ترسی از هیچ کس نداریم

جز خدا

به خدا هم فحش بدهیم!

و دقیقا می دانیم امروز

برنج صدری کیلیویی چند بوده..

ولی نمی دانیم شهرک صدر کجاست؟

و تازه اگر هم بدانیم

هر هر می خندیم!

و صبح تا شب

 دودستی بر سرتان می کوبیم

که عرب ها حق تان همین هست!

تا صور اسرافیل

از آن ور آبها

با بی آبرویی تمام

بگوید:

- حسین (منظورش امام سوم ماست)!

حقش بود که کشته شد

چون عرب بود

و عرب ها حق شان همین هست.

این جا باران نمی بارد

و ما به خدا فحش می دهیم!

ایضا به …!

و فکر می کنیم ابرهای باران زا

از آمریکا می آیند!

همانطور که در عراق

هر روز باران می بارد

باران خون

حسان برادر نادیده ام!

خانه خراب ترین شیعه قلبم!

می دانم و می دانی

که حافظ اهل شهرک صدر نیست!

ولی این روزها غزل هایش را عجیب

از سینه زخمی تو می شنوم

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریق ما کا فریست رنجیدن...

این ها را نوشتم

تا اگر احیانا کسی پرسید

مذهب تو چیست!

رویم بشود بگویم:

شیعه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 16:34  توسط حمزه  | 

قطار اندیمشک...

قطاری هر شب
از ايستگاه خاطره ات می رود به انديمشک
قطاری هر شب
از ايستگاه جمجمه ات
تا آتش چاههای نفت

قطارهای يک طرفه
با پرده های چفيه و باران

دريچه های قلبت که بسته می شود
قطار به تونل رسيده است
نفس که تنگ می شود
چفيه را با اشک ، خيس کن
شيميايی ست
دلت که می گيرد
فوری بخواب
خمپاره است!
و پيش از أنكه ماسك خود را
به ماه تعارف كني
نخل و ستاره را به عقب بفرست

قطار، سوت می زند
و جواني ات برايش دست تکان می دهد
قطار خالی ست
ماه لکوموتيو را می راند
و فرشته ها
تو را و قطار انديمشک را
به آسمان می برند!
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 3:56  توسط حمزه  | 

ساعت سنگ

حالا ساعت به وقت سنگ چند است؟

و من تا ساعت چند بايد شعر خشم و سنگ بگويم؟

باران سنگ تا ساعت چند بايد ببارد؟

ساعت تا ساعت چند بايد معطل اين قصاب ها شود؟

 

بدم مي آيد از گوساله ي صهيون

از مرينوس سياست

از چاقويي كه سپيده را قطعه قطعه مي كند

به قصاب راي دهيد

بغداد سن پطرزبورگ است و قصاب پسر‌، هيتلر

1954 را با پنجاه جمع كن

گوساله را با خوك

نجاست را با سياست امريكايي

تا مثل من بدت بيايد از قصاب پسر

از چاقوي  سياست

بدت بيايد از آريل و رايس

ـ زني كه آمده است برج هاي دو قلو بزايد ـ

بدت بيايد از نتانياهو

از پينوشه ،

از دزدان بغداد و نفت!

 

ستاره ي شكسته ي داوود را چسبانده اند با سريش و گلوله

به خاك قدس

و مي گويند آسمان اينجاست!

دنبال عصاي سليمان مي گردند

دنبال كاست صداي داوود نبي

دنبال كلت كمري پيغمبر يك چشم

دنبال هيزم آتش نمرود ند

در خانه هاي الخليل

دنبال شعرهاي معين بسيسو

دنبال باروت نهان در باران

نارنجك پنهان در شكوفه و لبخند

دنبال خشاب هاي پر

در حنجره ، در سنگ

 

فلسطين شكوفه مي كند در باران خون و نمك

عروس مي شود در طوفان نيزه و خنجر

 

خيمه مي زند چون سايه در شب

شليك كنيد به سايه

به آفتاب

به منظومه ي شمسي اردوگاه

شليك كنيد به ماه

به هلال محرم الحرام

به بدر كامل

به خندق

شليك كنيد به ذوالفقار

شليك كنيد به توفان

نه از سنگ ها كم مي شود  نه از بادها

خون پرچم مي شود و باد مي شود و باران

اشك مي شود و چشم مي شود و دريا

 

خورشيد مي شود و عزالدين قسام مي شود

احمد ياسين مي شود سپيده ي قدس

الرنتيسي مي شود غروب فلسطين

ديوار حايل را با هول مي كشند

در خندق

شليك مي كنند به موج هاي مديترانه

دستبند مي زنند به دست باد

به انفرادي مي برند ابر را

به جوخه ي آتش مي بندند باران را

 

در اين دشت

ستاره خوابيده است و زخم خوابيده است و شمشير

گرسنگي خوابيده است و جنون خوابيده است و سنگ

باران خوابيده است و گريه خوابيده است و شعر

بيدارش چه مي كني اي قصاب بزرگ و كوچك و متوسط

رمي جمرات بوش عقبه است و بوش عقب مانده

و هفت سنگ را پيش از من« نرودا »زد با« انگيزه ي نيكسون كشي»

و هفت سنگ من مي زنم

و هفت هزار شاعر ديگر خواهد زد

سه نرون

سه شمر

سه هيتلر

سه خوك ، سه گرگ ، سه سوسمار

بدم مي آيد از ابن ملجم و بلر و پينوشه

 بدم مي آيد از پاول و عمروعاص و جك استراو

از بوش و

گوسفند هاي مرينوس و

 شوراي امنيت

بدم مي آيد و دارد سرگيجه مي رود اعصابم

 

حالا ساعت به وقت سنگ ، چند است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 19:33  توسط حمزه  | 

اینجا تهران ... ساعت 8 بامداد

اين جا تهران است
قدم مي‌زنم
تمام شب را قدم مي‌زنم
در حسرت خواب
در اتاقي كه مردي‌
تمام روزهايش را دم زده است
در حسرت مرگ
حالم حالا حال شاعري است
كه دنبال قافيه مي‌گردد
براي سنگ قبر كودكش
بي‌صبرم، بي‌صبر
نگاهم كن
همه‌ي سوال‌هاي دنيا در صورت من‌اند
عشق؟
زندگي؟
مرگ؟
كه صداي بابا مي‌غرد
<ساكت باش مرگ‌خورده!
برو دنبال نون!>
مي‌گريزند همه‌ي ابرهاي دنيا
از آسمان كودكانه‌ام

مي‌غرد صدا
باران ميآيد
فيوز مي‌پرد و برق مي‌رود
من مي‌مانم با قبض‌هاي‌معوقه
و دفترچه‌هاي خالي‌
كه شعر بنويسم در اين فضاي شاعرانه

كي آمدم اين جا؟
<اين جا تهران است، ساعت هشت بامداد!>
تمام شب هيولاي آهني‌
مي‌جويد مرا و مي‌دويد
و صبح تفي بودم
انداخته بر سكوي ترمينال
تاكسي! دربست
مرا ببر تا نهايت حكايت‌هاي كودكي‌ام
تا آخر دنيا
جايي كه خورشيدها شروع مي‌كنند
از پشت كوه آمده‌ام
مثل خورشيد
مي‌تابم بر همه‌ي ساختمان‌ها و پل‌ها
مي‌خندم با همه‌ي آدم‌ها
و آدم‌ها به من مي‌خندند

چقدر شكل برادرم بود
مردي كه شب را بر شانه‌هايش گريستم
و صبح رفت

چون بقچه‌ي نانم نبود
يا بقچه‌ي نانم، نبود
چون...
چقدر شكل پدرم بود دربان اخموي بيمارستان
چقدر شكل خودم بود
سرطان آواره‌ي محمد ظاهر
چقدر...
چقدر گريستم بر شانه‌هاي بيهوده‌ي ديوارها
چقدر خاراندم پشت ترافيك سرم را
بايد در كدام ايستگاه پياده مي‌شدم؟

قدم مي‌زنم در خيابان‌هاي پارك
و از روبه‌رويم ميآيند
گله‌گله آدم‌ها
چقدر كله! چقدر آدم
چقدر آدم بي‌كله
مردند اين‌ها، زن‌اند اين‌ها
روسري‌اند اين‌ها، روي‌اند اين‌ها
سرند اين‌ها
دست، پا، چشم، گرسنه، گرسنه
پس كو طراوت پيشاني‌هايي‌
كه سحرگاهان بوسيدند آفتاب‌هاي دهكده‌ها
و روانه كردند
همان كه به خاك افتاد در بدرقه‌اش آب
و قليان‌ها چه حرف‌ها كه نزدند پشت سرش
از روبه‌رويم ميآيند
پاترول‌ها و بنزها
و مي‌گذرند از رويم

قدم مي‌زنم
در خيابان‌هاي رنگين پارك
لبانم آويزان
چون جليقه‌اي عتيقه
بر جالباسي پالتوهاي پوستي‌
زير سايه‌ي بيدي مجنون مي‌ايستم
و لشكري ليلي‌هاي لب آلبالويي‌
رژه مي‌روند در برابرم
و هورا مي‌كشند براي سرگيجه‌ام
نفس مي‌كشم
و تيره مي‌شود نقاشي سپيد خدا
پلك‌هايم را برمي‌دارد و مي‌گريزد جذام
نيمكت‌ها
با هيئت صليبي‌شان
رجز مي‌خوانند برايم
به نيمكت كشيده مي‌شوم
تهي از تنفس مژده‌هاي مهرباني‌
و در برابر مسيحاي آزرده
مي‌پژمرد خاتون معصوم‌ترين گل‌هاي جهان
در سكوت‌
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 3:37  توسط حمزه  |